دشت هایی چه فراخ کوه هایی چه بلند. در گلستانه چه بوی علفی می آمد. من در این آبادی پی چیزی میگشتم. پی خوابی شاید. پی نوری ریگی لبخندی پشت تبریزی ها غفلت پاکی بود که صدایم می زد. پای نیزاری ماندم باد می آمد گوش دادم: چه کسی با من حرف می زد؟ سوسماری لغزید. راه افتادم. یونجه زاری سر راه بعد جالیز خیار بوته های گل رنگ و فراموشی خاک لب آبی گیوه ها را کندم و نشستم پاها در آب: (( من چه سبزم امروز و چه اندازه تنم هشیار است. نکند اندوهی سر رسد از پس کوه. چه کسی پشت درختان است؟ هیچ ...... میچرد گاوی در کرد. ظهر تابستان است. سایه ها می دانند که چه تابستانی است. سایه هایی بی لک. گوشه ای روشن و پاک کودکان احساس جای بازی اینجاست زندگی خالی نیست مهربانی هست سیب هست ایمان هست آری تا شقایق هست زندگی باید کرد. در دل من چیزی است مثل یک بیشه نور مثل خواب دم صبح و چنان بی تابم که دلم می خواهد بدوم تا ته دشت بروم تا سر کوه دور ها آوایی است که مرا می خواند.))
|
لینک ثابت نوشته شده در پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 11:8  توسط سپهر
|
|
|
|
کفش هایم کو؟
چه کسی بود صدا زد سهراب؟ آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ. مادرم در خواب است. و منوچهر و پروانه و شاید همه مردم شهر. شب خرداد به آرامی یک مرثیه از روی سر ثانیه ها می گذرد. و نسیمی خنک از حاشیه سبز پتو خواب مرا می روبد. بوی هجرت می آید: بالش من پر آواز پر چلچله هاست. صبح خواهد شد و به این کاسه آب آسمان هجرت خواهد کرد. باید امشب بروم من که از بازترین پنجره ها با مردم این ناحیه صحبت کرردم. حرفی از جنس زمان نشنیدم. هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود. کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد. هیچکس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت. من به اندازه یک ابر دلم می گیرد. وقتی از پنجره می بینم حوری دختر بالغ همسایه پای کمیاب ترین نارون روی زمین فقه میخواند. چیزهایی هم هست لحظه هایی پر اوج مثلا شاعره ای را دیدم آنچنان محو تماشای فضا بود که در چشمانش آسمان تخم گذاشت. و شبی از شب ها مردی از من پرسید تا طلوع انگور چند ساعت راه است؟ باید امشب بروم باید امشب چمدانی را که به اندازه پیراهن تنهایی من جا دارد بردارم و به سمتی بروم که درختان حماسی پیداست. رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند. یک نفر بازصدا زد :سهراب کفش هایم کو؟ |
لینک ثابت نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 19:32  توسط سپهر
|
|
|
|
شهر پیدا بود: رویش هندسی سیمان ـآهن ـ سنگ. سقف بی کفتر صدها اتوبوس. گل فروشی گل هایش را می کرد حراج. در میان دو درخت گل یاس شاعری تابی می بست. پسری سنگ به دیوار دبستان می زد. کودکی هسته زردآلو را روی سجاده بیرنگ پدر تف می کرد. و بزی از ((خزر)) نقشه جغرافی آب میخورد. چرخ یک گاری در حسرت وا ماندن اسب. اسب در حسرت خوابیدن گاری چی. مرد گاری چی در حسرت مرگ.
حمله کاشی مسجد به سجود. حمله باد به معراج حباب صابون. حمله لشگر پروانه به برنامه دفع آفات. حمله دسته سنجاقک به صف کارگر لوله کشی. حمله هنگ سیاه قلم نی به حروف سربی. حمله واژه به فک شاعر . . . .
|
لینک ثابت نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 18:33  توسط سپهر
|
|
|
|
قایقی خواهم ساخت خواهم انداخت به آب دور خواهم شد از این خاک غریب که در آن هیچ کسی نیست که در بیشه عشق قهرمانان را بیدارکند قایق از تور تهی و دل از آرزوی مروارید همچنان خواهم راند نه به آبی ها دل خواهم بست نه به دریا ـ پریانی که سر از آب بدر می آرند و در آن تابش تنهایی ماهی گیران می فشانند فسون سر گیسو هاشان همچنان خواهم راند همچنان خواهم خواند دور باید شد دور مرد آن شهر اساطیر نداشت زن آن شهر به سرشاری یک خوشه انگور نبود. هیچ آیینه تالاری سرخوشی ها را تکرار نکرد. چاله آبی حتی مشعلی را ننمود دور باید شد دور شب سرودش را خواند نوبت پنجره هاست. همچنان خواهم راند همچنان خواهم خواند پشت دریا ها شهری است که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است. بام ها جای کبوتر هایی است که به فواره هوش بشری می نگرند. دست هر کودک ده ساله شهر شاخه معرفتی است. مردم شهر به یک چینه چنان می نگرند که به یک شعله به یک خواب لطیف. خاک موسیقی احساس تو را می شنود. و صدای پر مرغان اساطیر می آید در باد. پشت دریا ها شهری است که در آن وسعت خورشید به اندازه چشمان سحرخیزان است. شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند.
پشت دریا ها شهری است قایقی باید ساخت.
|
لینک ثابت نوشته شده در یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 13:47  توسط سپهر
|
|
|
|
روزی خواهم آمد و پیامی خواهم آورد. در رگ ها نور خواهم ریخت . و صدا خواهم در داد:ای سبدهاتان پرخواب سیب آوردم سیب سرخ خورشید. خواهم آمد گل یاسی به گدا خواهم داد. زن زیبای جذامی را گوشواری دیگر خواهم بخشید. کور را خواهم گفت:چه تماشا دارد باغ؟ دوره گردی خواهم شد کوچه ها را خواهم گشت جار خواهم زد : آی شبنم شبنم رهگذری خواهد گفت: راستی را شب تاریکی است کهکشانی خواهم دادش روی پل دخترکی بی پاست دب اکبر را بر گردن او خواهم آویخت . هر چه دشنام از لب ها خواهم بر چید. هر چه دیوار از جا خواهم بر کند. رهزنان را خواهم گفت: کاروانی آمد بارش لبخند. . . . .
|
لینک ثابت نوشته شده در پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 14:29  توسط سپهر
|
|
|
|
تو به من خندیدی و نمیدانستی که من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم ـ باغبان از پی من تند دوید ـ سیب را دست تو دید غضب آلوده به من کرد نگاه سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک تو که رفتی و هنوز سالهاست که در گوش من آرام آرم خش خش گامهای تو تکرار کنان میدهد آزارم و من اندیشه کنان غرق این پندارم که چرا خانه کوچک ما سیب نداشت....
|
لینک ثابت نوشته شده در شنبه دوم تیر 1386ساعت 10:43  توسط سپهر
|
|
|
|
قدر آب را ماهی میداند. قدر آسمان را پرنده میداند . قدر شهر را مرد غریب میداند. قدر یک نفس را انسان غریق میداند. قدر خون را کودک سرطانی میداند...
|
لینک ثابت نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 22:21  توسط سپهر
|
|
|
|
در شهر نقاشی هایم: سراب را میتوانی لمس کنی ماه و خورشید در آغوش یکدیگرند دیوارها کوتاه است بر در هیچ خانه ای قفل نیست کوچه ها خلوت اند مردمش از ته دل میخندند گل را میفهمند نمیدانند اشک چیست ...
من نقاشی هایم را بیرون از این کره ی خاکی میکشم .
|
لینک ثابت نوشته شده در پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 13:23  توسط سپهر
|
|
|
|
ای کاش کودک بودم تا بزرگترین شیطنت زندگی ام نقاشی روی دیوار بود. ای کاش کودک بودم تا از ته دل می خندیدم نه این که مجبور باشم همواره تبسمی تلخ بر لب داشته باشم. ای کاش کودک بودم تا در اوج ناراحتی و درد با یک بوسه همه چیز را فراموش کنم..
|
لینک ثابت نوشته شده در پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 15:0  توسط سپهر
|
|
|
|
روزی دروغ به حقیقت گفت:میل داری با هم به دریا برویم و شنا کنیم؟ حقیقت ساده لوح پذیرفت وگول خورد. آندو با هم به کنار ساحل رفتند وقتی به ساحل رسیدند حقیقت لباسهایش را درآورد.دروغ حیله گر لباسهای او را پوشید و رفت.از آن روز همیشه حقیقت عریان و زشت است اما دروغ در لباس حقیقت با ظاهری آراسته نمایان و آشکار است. |
لینک ثابت نوشته شده در دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 14:55  توسط سپهر
|
|
|
|
همه مداد رنگی ها مشغول بودند.به جز مداد سفید هیچ کس به او کار نمی داد. همه میگفتند:تو به هیچ دردی نمیخوری یک شب که مداد رنگی ها توی سیاهی کاغذ گم شده بودند مداد سفید تا صبح کار کرد ماه کشید... مهتاب کشید... و آنقدر ستاره کشید که کوچک و کوچکتر شد . صبح توی جعبه مداد رنگی جای خالی او با هیچ رنگی پر نشد....
|
لینک ثابت نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 22:12  توسط سپهر
|
|
|
|
قاصدک هان چه خبر آوردی؟ از کجا وز که خبر آوردی؟ خوش خبر باشی اما اما گرد بام و در من بی ثمر میگردی انتظار خبری نیست مرا نه ز یاری نه ز دیار و دیاری ـ باری برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس برو آنجا که تو را منتظرند قاصدک........ در دل من همه کورند و کرند دست بردار از این در وطن خویش غریب قاصدک تجربه های همه تلخ با دلم می گوید که دروغی تو دروغ که فریبی تو فریب قاصدک هان ولی...آخر...ای وای راستی آیا رفتی با باد؟ با توام آی کجا رفتی آی... راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟ مانده خاکستر گرمی جایی؟ در اجاقی ـ طمع شعله نمی بندم ـ خردک شرری هست هنوز؟ قاصدک ابرهای همه عالم شب و روز در دلم میگریند.
|
لینک ثابت نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 12:13  توسط سپهر
|
|
|
|
قلم در دستم مردد است. حواسم مغشوش و ذهنم بسته است .افکار در مغزم سنگینی میکنند.......... پنجره باز است و آسمان پیدا چیزهایی برای نوشتن دارم اما کم عمق ..چرا شعله های قلب اینقدر ممتد است؟این آتش چرا خاکستر نمی شود؟ بالاخره این لحظه را باید مغتنم دانست میدانم که سکوت مادر فریاد است و بهترین چیزی که به ذهنم میرسه این شعره اخوان ثالثه وداع سکوت صدای گامهایم را باز پس میدهد با شب خلوت به خانه میروم گله ای کوچک از سگها بر لاشه ی سیاه خیابان میدوند خلوت شب آنها را دنبال میکند و سکوت نجوای گامهایشان را می شوید ..... صدای گامهای سکوت را میشنوم خلوتها از باهمی سگهابه دروغ و درندگی بهترند سکوت گریه کرد دیشب سکوت به خانه ام آمد سکوت سر زنشم داد و سکوت ساکت ماند سر انجام چشمانم را اشک پر کرده است
عید همتون مبارک همیشه بهاری باشید
|
لینک ثابت نوشته شده در چهارشنبه یکم فروردین 1386ساعت 4:17  توسط سپهر
|
|
|
|
به پیش روی من تا چشم یاری میکند دریاست چراغ ساحل آسودگی ها در افق پیداست درین ساحل که من افتاده ام خاموش غمم دریا دلم تنهاست وجودم بسته در زنجیر خونین تعلق هاست خروش موج با من میکند نجوا که:"هر کس دل به دریا زد رهایی یافت مرا آن دل که بر دریا زنم نیست ز پا این بند خونین بر کنم نیست امید آنکه جان خسته ام را به آن نادیده ساحل افکنم نیست |
لینک ثابت نوشته شده در شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 14:5  توسط سپهر
|
|
|
|
کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ کار ما شاید این است که در افسون گل سرخ شناور باشیم پشت دانایی اردو بزنیم دست در جذبه ی یک برگ بشوییم و سر خوان برویم صبح ها وقتی خورشید در می آید متولد بشویم هیجان را پرواز دهیم روی ادراک فضا رنگ صدا پنجره گل نم بزنیم آسمان را بنشانیم روی دو هجای هستی ریه را از ابدیت پر و خالی بکنیم بار دانش را از دوش پرستو به زمین بگذاریم نام را باز ستانیم از ابر از چنار از پشه از تابستان روی پای تر باران به بلندی محبت برویم در به روی بشر و نور و گیاه و حشره باز کنیم کار ما شاید این نیست که میان گل نیلوفر و قرن پی آواز حقیقت بدویم.
|
لینک ثابت نوشته شده در دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 21:47  توسط سپهر
|
|
|
|













